بهار آمد و رفت و من هنوز در حسرت بهارم ..... چرا بهار اینقدر کوتاه و گذاراست و زمستان طولانی و ملال انگیز ؟

قصه ، قصهء انتظار است و اینکه باید قدر رسیدن به انتهای انتظار را دانست .

وقتی بهار از ره می رسه اونقدر مدهوش و بی هواس میشم که انتظار پشت سر گذاشته رو فراموش میکنم ..... در مدهوشی خود غرقم که ناگاه بانگ رفتن و فراق می رسد و باز انتظار ..... این روزا هوای گهگاه بارونی اینجا دلم رو غرق لحظات بهار میکنه ..... اون روزا که نم بارون از آسمون خدا به صورتم میخوره و بوی خاک تمام وجودم رو اشغال میکنه ...... لحظاتی که هیچ چیز مثل خیس شدن لذت نداره .

مهمان پاهای خسته من ، قدمهایی است خسته تر

عطر تو که به مشام میرسد بال پروازم رمق میگیرد و آسمان هم معوای من است

بفرماييد عصرونه ... آبجی ما پيش پای شما رفت بيرون .................... تعارف نکنيد

حامد...

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید