............

با قلبت، با تمام وجودت محکم میخوری زمین....اونقدر محکم که دیگه <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

توان حرکت نداری ..... خسته ای ...داغونی....

تا اینکه یه سایه بالای سرت حس می کنی ...... برمیگردی و نگاه میکنی...

یه نفر دستشو دراز کرده ..... نگاهش میکنی..... تو هم دستتو دراز می کنی

با خودت میگی: این خودشه، همونی که تکیه گاهمه،  دوای دردهامه....

درمون زخمهای قلبه شکستمه.. آره این همون درمون غصه هامه....

بی خبر از اینکه خودش یه درد میشه بزرگتر از دردهای دیگه ات...

عمیق تر و کاری تر از تمام زخمهای قلبت........

آره....تو دوباره روی نسیم آشیونه ساخته بودی؟!...

 

/ 0 نظر / 9 بازدید