....

به کرم سبز بينديش. بيش تر زندگی اش را روی زمين می گذراند،

به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگين است.

می انديشد: من منفورترين موجوداتم، زشت و کريه و محکوم به خزيدن بر روی

زمين.....

اما يک روز، مادر طبيعت از کرم می خواهد پيله ای بتند. کرم يکه می خورد...پيش

از آن هرگز پيله نساخته. گمان می کند بايد گور خود را بسازد، و آماده مرگ می شود.

هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است، به خدا شکوه می برد: خدايا، درست

زمانی که سرانجام به همه چيزعادت کرد، اندک چيزی را هم که دارم،

از من می گيری.

خود را نوميدانه در پيله حبس می کند و منتظر پايان می ماند.

چند روز بعد، درمی يابد که به پروانه ای زيبا تبديل شده و می تواند به آسمان

پرواز کند و بسيار تحسين اش کنند.

از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.

آن چه بوده است همان است که خواهد بود

و آن چه شده است..همان است که خواهد شد

و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست.

پائولو کوئليو

/ 0 نظر / 9 بازدید