تو يادم کن....

من مانده ام با يک دل لبريزه از دلواپسی

ماندن و پوسيدن همان...روزی به حرفم می رسی

در اين غريب آباد.....

با آب بيگانه....با خاک بيگانه

ای عاشـــــــــــــق رفتن، خوش می روی خانه

هر جا که آهويی، گم کرده راهش را

معصوم ميبينی، طرز نگاهش را...

آنجا تو يادم کن....

هر جا کبوتری، با قلب دلواپس..با بال بشکسته..افتاده از نفس

آنجا تو يادم کن....

هر جا گلی از شاخه ديدی که جا مانده

پا در گلی خسته ديدی که وامانده..

هر جا قناری را افسرده می بينی

يا پشت عاشق را تاخورده می بينی...

آنجا تو يادم کن....

يادم کن...تــــــــــــــو يادم کن...

/ 0 نظر / 4 بازدید