طوقی....

وقتی خوب فکر می کنم می بينم...اين دنيا اون مدينه فاضله ای که من فکر ميکردم

نبود..ای ...ای...يادمه همون اولها که پا توی اين دنيای بی سروته گذاشتم با تمام

جوجه کبوترهای خونه فرق ميکردم...يادمه بعد از مدتی که جون گرفتم مادر عباس

(همون پسره کبوترباز عاشق...)همش داد ميزد و ميگفت...اينو از اين خونه ببر (طوقی)

شگون نداره...طوقی به ما نمی ياد. اينقدر گفت که پسره طفلکی کلافه شد..اما نخواست منو

به دوستاش بده...يه جايی پرم داد...خيلی کوچيک بودم...اما دل کوچيکم يه چيزهايی حاليش

بود بد جوری شکست...تنهای تنها شده بودم تا.....

تا نشستم روی بوم خونتون...هيچ وقت يادم نميره..چقدر تلاش از تو برای بدست آوردن من..

اينقدر تلاش کردی..دونه پاشيدی...تا ديوونم کردی..جلدت شدم...اونقدر جلد که اگه صد تا شهر

اون طرفتر بودم دوباره پيشت برميگشتم...ای... عجب حالی داشتم..سراپا عشق..مستی...شيدا

بودم...خدای من شده بودی....آخ...اما انگار همش خواب بود...شايدم جادوم کردی...نميدونم...

يه روزی پرم دادی که برم..ديگه منو نمی خواستی..باورم نميشد..هرطوری که بود برگشتم..

نشستم روی همون درخت بهار نارنجی که زل ميزدی و نگاهم ميکردی....

اما تو نگاهم نکردی. نشستم لبه حوض، پرهامو باز کردم گردنمو نشون دادم تا همون طوقی رو

که عاشقش بودی ببينی...اما تو روتو از من گرفتی...دلم يه هو خالی شد، طاقت نياووردم...

پر زدم و رو شونه هات نشستم.....آه ه ه ه ه ه ه ه .....همون موقع بود که پرهام شکست.....

ولی نازنين اينو بدون طوقی پر شکسته ديگه پری نداره که جلد کسی بشه...تا ابد گرفتارته..

اما پری نداره که برای ديدنت پر بزنه......

/ 0 نظر / 4 بازدید