........

گاه دختر شاه پريان...

در هيات آدميان....

به زمين می آيد...

و...

اولين بار توی هفت شهر عشق ديدمش....

توی آشوب چشماش فکر کردم که دوستم دارم....

وقتی از آتيش رد شد انتخابش کردم...

وقتی بهم گفت که کار دستش دادم،

همه ديوارهايی که ساخته بودم ريخت...

عاشقش شدم...

هيچوقت دوست نداشتم زودتر از من بميره....

/ 0 نظر / 10 بازدید