ثابت قدم باش....

مجنون، سرگشته و شيدا، واله و عاشق

حيران از عشق ليلـــی، در بيابان بی هدف راه ميرفت

از اتفاق از جلوی پيری صحرانورد که مشغول اتراق و خواندن نماز بود

عبور کرد....

ناگهان پير با چشم از نماز برخواست و بر مجنون بانگ زد:

ای بيابانگرد ديوانه، عشق چشمانت را کور کرده

مگر نديدی که من مشغول نماز و عبادت با خدايم

پس چرا از جلوی من گذشتی، مگر نامسلمان شده ای، کافر...

مجنون، که تازه به خود آمده بود به اطرافی نگاهی کرد و لبخندی تلخ

زد و روبه پير کرد و گفت:

ای پير آنچنان در عشق ليلی غرق و مشغول عبادت بودم

که نفهميدم کجايم و از کجا عبور کردم و تو را نيز نديدم

اما....

تو چه طور با خدای خود، با معشوق آسمانی خود در عبادت

بودی که فهميدی من از جلوی تو عبور کردم؟؟

پير سر به زير انداخت و هيچ نگفت.......

/ 0 نظر / 9 بازدید