نگـــــــــــــــــــــــــــاه کن.....

نگــــــــــاه کن...منو يادت می ياد...

خوب نگاهم کن..

همونی که پرواز می کرد...

اوج می گرفت...

روی درختهای بهار نارنج مست و بيتاب می شد..

لبه حوضه خونه با يه عشقی آب بازيه ماهيهارو نگاه می کرد...

من عاشق اوج گرفتن بودم...تو هم عاشق نگاه کردن

يه جايی از پرنده ها شنيده بودم...عقاب..

وقتی بزرگترين اوجه خودشو ميگيره..يعنی می خواد بميره..

با خودم می گفتم...اوج گرفتن به اين قشنگی..چرا برای عقابها اينطوريه؟

وقتی بزرگترين اوجمو ...با عشق گرفتم...همون موقع بود که پرهامو شکستی

تازه حاله عقابهارو فهميدم...شايد اونها هم بزرگترين لحظه عشقشون

اوج می گيرن...اون هم بزرگترين اوج

حالا نگاهم کن...کو اون اوج...کو اون بی تابی..

حالا اين دل و پرهای شکسته...ديگه منتظر هيچ نگاهی نيست

ديگه سپرده ميشه به دست صاحب اصليش

تا به يکی بسپره که وقتی اهليش کرد...جلدش کرد..

ديگه پرش نده....

خدايا..طوقـــــــــــی رو درياب....

/ 0 نظر / 11 بازدید