آدمها رو قلب هم پا می ذارن....

بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ....

که چه جور آشنا شدن توی اون دشت بزرگ..

.....آخه شب بود می دونی....بره گرگو نمی ديد

بره از گرگ سياه، حرفهای خوبی شنيد

بره تنها از گرگ پيه حرفه تازه بود

بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خورد....

بره باور نمی کرد...گفت شايد خواب می بينه

اما ديد جايه دلش خاليه توی سينه....

بيا تا برات بگم تو همون گرگه بدی

که با نيرنگ و فريب به سراغم اومدی....

چرا وقتی عاشقه...چرا وقتی خوبه...مهربونه

ازش سوء استفاده می کنن...چرا بدی می بينه

چرا بازيچه ميشه...چرا وقتی خالصه، دورنگی ميبينه...

چرا پرهای شکستش بيشتر ميشکنه

چرا وقتی می فهمن يکی دوستشون داره آزارش ميدن..

چرا اذيتش می کنن..چرا به خاطره عشقش بايد هر کاری براتون بکنه

چرا چون فهميديد دوستتون داره، نابودش ميکنيد

چرا؟.....

/ 0 نظر / 33 بازدید