..........

در اين فصل گل ای ساغي، که غم بگريزد از دل

چه سازم با غم عشقي، که در دل کرده منزل

رسانی گر به من پيمانه ای را

سر عقل آوری ديوانه ای را

به طوفان داده ام کاشانه ای را

اگر گويم من از چشمان او افسانه ای را

حديث چشم او ريزد به هم ميخانه ای را

ز بس بر دل زدم رنگ محبت

برآيد از دل آهنگ محبت

اگر خواهی که از خاطر برم غمهای هستی

مرا با خود ببر يک لحظه در دنيای مستی

رسانی گر به من پيمانه ای را

سر عقل آوری ديوانه ای را

اگر گويم من از چشمان او افسانه ای را

حديث چشم او ريزد به هم ميخانه ای را

/ 0 نظر / 13 بازدید