........

می بینی...
چوب حراج به دلم زدم و به ارزونترین قیمت فروختم و رفت...
دیگه دلی نمونده..حسی نمونده...این نفسه چرا می یاد و میره؛ نمی دونم!
نمی دونم چرا همیشه اینقدر زود دیر میشه
تا به خودم اومدم دیدم اووووووووه این همه سال رو حباب بودم و حالیم نبود
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ،۱۳۸٦


پاييزه اومده

بهاره؟

کی گفته بهاره وقتی تو نیستی که ببینی؟

پاییز اومده؟

پاییییییزه ه ه

بین من و تو فاصله خاک و سنگه

تو او زیر خوابیدی و من این بالا کنار مزارت

میبینی من و تو فاصله ای نداریم مظلومه من

فقط من نفس می کشم....هستم...نه ...من توی حبابم

هنوزم باورم نیست که رفتی

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت.....

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦


کاش ميشد....

کاش میشد عوض کنیم با همدیگه قلبهامونو

یا میشد بازم بدیم تو دسته هم دستامونو

کاش میشد یواشکی نگاه کنی توی چشام

تا بدونی عزیزم خاطرتو خیلی می خوام....خاطرتو خیلی می خوام

وای که از شنیدنه حرفه جدایی میمیرم

با یه حرف خوبه عشق باز سرو سامون می گیرم

آخه با رفتنه تو قلبه خاطرخوات می میره

دیگه بارون نمی یاد زندگیم آتیش می گیره

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥


..........

در اين فصل گل ای ساغي، که غم بگريزد از دل

چه سازم با غم عشقي، که در دل کرده منزل

رسانی گر به من پيمانه ای را

سر عقل آوری ديوانه ای را

به طوفان داده ام کاشانه ای را

اگر گويم من از چشمان او افسانه ای را

حديث چشم او ريزد به هم ميخانه ای را

ز بس بر دل زدم رنگ محبت

برآيد از دل آهنگ محبت

اگر خواهی که از خاطر برم غمهای هستی

مرا با خود ببر يک لحظه در دنيای مستی

رسانی گر به من پيمانه ای را

سر عقل آوری ديوانه ای را

اگر گويم من از چشمان او افسانه ای را

حديث چشم او ريزد به هم ميخانه ای را

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥


 

پــــــــــــــــــــر واز...

درخاک نمی ماند آنکه پرواز را آموخته است...

جای او اينجا نيست آن ساقی که به ميخانه می رود و از غم تشنه ها

تشنه لـــــــــــــــــــــــب است...

آسمانها است جای آن شش ماهه ای که لبان کوچکش خشکيده است

خدايا..............

ساقی عاشقتم....ميدونی....درياب منو

مانده ام تنها سالارمن......

 

 

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤


 

من پيه کدوم نشونه بی نشـــــــــــــــون

تو چشات گم شدم و پيدا شدم

عطشم چند تا سرابو سر کشيد

که تو اشکهای خودم دريا شدم

اين کدوم وسوسه بود که قلب من، حتی از خون خودش گذشته بود

آخه پيش از من و عاشق شدنم، رفته بود جايی و برنگشته بود

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤


چه کنم؟

گر نمی دانی بدان غم در دل تنگم خانه کرده

کس نکرده با دلم کاری که غمه جانانه کرده

خود تو دانی و دل من کز تو غم شد حاصل من

گرچه در هر محفلی بی فتنه مرا ديوانه خواندی

گر نمی دانی بدان عشق تو مرا ديوانه کرده

....

کنون که اميدی به سينه ندارم بگو چه کنم؟

اگر دل خود را به او نسپارم....بگو چه کنم؟...بگو چــــــــــه کنم؟؟

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤


ديدم که جانم ميرود...

چون سر زلف تو در پريشــــــــــــانی ام

کوچه گردی شده بزم مهمانی ام

........

در داستان عشق افسون شده من..

او برای اولين بار عاشق شد و من برای هميشه

من برای اولين بار دروغ گفتم و او برای هميشه

هنوز هم انعکاس (دوستت دارم) هايش را در (از تو متنفرم) های خودم می شنوم

من به صليب عشق کشيده شدم...

من تمام شدم..

 

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳


تو که از دلربا ها دل ربودی....

کجا به گناه عاشقی به صليب تشنگی می کشند؟

از کوچيکيم تا به حالا سراپا احساسم من

تمومه عالم می دونن...هلاکه عبـــــــــــــاسم من...

کار چشماش دلبريه دلبريه

قد و بالاش محشريه محشريه...

اين همه مرام و مردونگی ...... ساقی لب تشنه؟

کی ديده.....ساقی خودش تشنه باشه؟

بين همه عشقهای دنيا....عشـــــــــــق است ابوالفضل

ساقی....ديوونتم

بس که ناليدم دلم شش گوشه شد

......

به جرم عاشقی کشتند....

گفتم کجا

گفتا به خون

گفتم چه وقت

گفتا کنون

گفتم سبب

گفتا جنون

گفتم مرو

خنديد و رفت......

 

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳


 

بخت من چون شبه سياه
هم نشينه به اشک و آه
کی می آيی به خانه ام
مانده چشمان من به راه

از نگاهم تو نخواندی رازه قلب شکسته ام
با خيالت در دل شب گرم صحبت نشسته ام

برگه زرده پاييزم...از درد و غم لبريزم
با يادت در تنهايی اشک حسرت ميريزم

از نگاهم تو نخواندی رازه قلب شکسته ام
با خيالت در دل شب گرم صحبت نشسته ام

  
نویسنده : طوقی (طوقی پرشکسته) ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳